روستا زاده ای که قهرمان نبود
آبادی بود و این آرزو که کاش با جمال پرواز می کردم، دلم می خواست دوباره به جبهه برگردم. آنجا همه مثل هم بی ریا بودند. ترس از این که شاید یک ویلچر سوار را به جبهه نبرند، عذابم می داد. آبادی بود، خانه مشهدی کمال، پارچه های سیاه، چهره های غمگین و فکر اینکه لبخند از در خانه مشهدی دیگر وارد نخواهد شد.
آبادی بود و پیرمرد خمیده قد، با مردمی که دلداری می دادند. مردمی که از دل مشهدی کمال بی خبر بودند و آبادی بود و عباس بود و برادری که دیگر نداشت. هر روز آبادی دردآورتر می شد تصمیم گرفتم به بهانه پیگیری آسیب هایم چند روزی به شهر بروم. بهزاد هنوز در آبادی بود، حالا دو فرزند داشت.
با بهزاد خواسته ام را در میان گذاشتم چهره رنگ پریده و شکسته ام را که دید شاید از روی دلسوزی و شاید از روی همدردی از پیشنهادم استقبال کرد و گفت: محسن در اداره ها بیشتر تردد دارد بهتر است از او هم کمک بگیریم…
روستا زاده ای که قهرمان نبود
نزدیکیهای غروب، جمال را پیدا کردم. یه تیر به نزدیکیزانوش خورده بود، بعد از این که سر و صداها کم شد، جمال را همراه43 مجروح و 21 شهید به عقب اعزام کردند. موقعی که داشتند مجروح ها را تو امبولانس میگذاشتند سراغ جمال رفتم؛ لبخند همیشگی را بر لب داشت. از اون خداحافظی کردم و سرم را برگردوندم تا اشکی که گوشه چشمم بود را نبینه.
به محض اینکه سرم را برگردوندم سر جام میخکوب شدم. روی برانکارد همون عراقی هیکلی را دیدم که با سرنیزه زده بودمش. داشت به من نگاه میکرد تا اومدم از کنارش رد بشم با لهجه شیرین اصفهانی گفت:((چطوری اخوی.))