قرارهای سودی
وقتی که زنگ میزنی و خبر آمدنت، را میدهی باز از شوق دیدنت، دلم زیر و رو میشود.حرکات قلبم مثل دست و پایم برای آراستن خانهو استقبال از تو سریع می شود و باز بی قرار می شوم.
به نظرت این انصاف است که هم با رفتنت بی قرارم می کنی و هم با خبر بازگشت دلم را زیرو رو می کنی؟ از دیروز تا همین الان که از شدت خستگی، روی صندلی نشستم، مشغول تمیز کاری بودم.
قرارهای سودی
البته طبق معمول، برای شام کمی لوبیا سبز خریدم و میخواهم برایت لوبیا پلو درست کنم. (هرچند که اگر به تو باشدباید صبح و ظهر و شب لوبیا پلو بخوریم). همیشه دیدن برق چشمانت هنگامی که دیس لوبیا پلو را میبینی برایم شیرین است.
هنوز دو سه ساعتی به اینکه به خانه برسی مانده. اینبار عجیب دلم برایت تنگ شده است! کی میشود این دو سه ساعت هم بگذرد و وارد خانه شوی!؟ سودی بیقرار.