رویای یک روز پاییزی
علی دوربین در دست، چشم چپش رو بسته بود . و چشم راستش باز بود. از قاب دوربین به اسمون نگاه میکرد. تیلیک، تیلیک، ادای عکس گرفتن رو درمیورد. دوربینش فیلم نداشت، میگفت:(( این کار یجور تمرینه)).
رویای یک روز پاییزی
خانواده علی به دلیل بمباران شهر ها به خونه ما تو روستای کوهانی اومده بودن. اون روزا هواپیماهای عراقی به خونه ها حمله میکردن. مردم مثل خانواده علی از ترس این غولهای آهنی به روستا ها پناه میووردن….
این کتاب روایتی از جنگ تحمیلی ایران و عراق و کشتار مردم مظلوم ایران