کتاب صوتی اشک میهمان چشم های محسن
او سختی ها را با. لبخند به. زانو در می آورد در پادگان. کتاب صوتی اشک میهمان چشم های محسن پنجم شکاری امیدیه. مستقر بودیم. روزهای سختی را می گذراندیم. برای. آمادگی عملیاتی. تمرینات سختی داشتیم ، یک. روز تعطیل که در حال. استراحت بودیم من و. غلامرضا میل. خوردن میوه کردیم، برادر. مسیح گل از اهالی. سمل و آباد نیز همراه ما بود. نزدیک پادگان. یک منطقه. مسکونی قرار داشت که. اکثراً خانه های سازمانی بود.
در این کتاب داریم
رفتن به طرف این خانه ها. قدغن شده بود. در یکی از خانه ها، سوپری کوچکی بود که. میوه، سبزی و… داشت. با هم رفتیم میوه. بخریم و دلی از. عزا در آوریم. چند. کیلویی پرتقال خریدیم و از. همانجا شروع به خوردن. کردیم. پلاستیک. پرتقالی را به دست غلامرضا دادیم، داشتیم بر می گشتیم پادگان، با کمال. ناباوری دیدیم که یکی از. مربیان مقر، با اسلحه. ژ۳ جلوی ما سبز شد. به قول. خودش ما را گیر آورد. باحالت. نظامی گفت کجا بودید؟ دسته جمعی گفتیم رفته بودیم میوه بخریم
گفت: از کی اجازه گرفته بودید؟ در حالی که چهره در هم کشید و اخم هایش را در هم کرده بود گفت: «باید آنقدر کلاغ پر و سینه خیز ببرمتون که دیگه از این کارها نکنید»!! کتاب صوتی اشک میهمان چشم های محسن زمین های اطراف پادگان خار و خاشاک زیادی داشت. این بنده خدا، حدود پنجاه متر ما را سینه خیز برد. خار و خاشاک تمام بدنمان را زخمی کرده بود. غلامرضا با لبان خندان شروع کرد به شوخی کردن با من و مسیح گل، و مرتب می خندید. در آن لحظه با لهجه غلیظ برازجانی گفت: کامران «اوما پرتقال تودهنمون زهر واویدا» گفتم: ها، الان آمراد کجاست که ببینه سر بچش چه میارن. گفت:پرتقال آزار بُخاریم!
آری غلامرضا همیشه سر حال و قبراق بود و مرد روزهای سخت! روحی متعالی داشت و چهره ای متبسم …