کتاب صوتی خون و نمک
بعد از چندین ساعت. در کتاب صوتی خون و نمک که به طرف خرمشهر .حرکت کردیم. هر لحظه به منطقه جنگی. نزدیک و نزدیکتر. می شدیم. چند کیلومتری. که به جلو رفتیم، سمت راست جاده، از دور تیرهای رسام. و منورهای دشمن. که از طرف خط شلمچه. و منطقه بصره ی عراق بود. در آسمان شب خود نمایی می کرد.
و نشان از درگیری رزمندگان با نیروهای دشمن را می داد. در همین حالت، سکوت مطلقی بین بچه ها در ماشین حکم فرما شد. یک چیز خیلی واقعی به نظر می رسید! ما در چند کیلومتری دشمن قرار داشتیم و با تمام وجود صدای اسلحه و گلوله های دشمن را حس می کردیم. هردفعه با صدای صلوات بچه ها از این حالت خارج می شدیم. یکی از بچه های رزمنده در اتوبوس با گفتن جوک و خواندن آهنگ و مداحی تلاش می کرد بچه ها را از این شرایط که نزدیک به حالت ترس و اضطراب بود بیرون بیاورد ولی موفق نمی شد. دوباره همان حالت سنگین اولیه به سراغ همه می آمد.
یک حالت عجیبی بود همگی جوان بودیم با سن و سال 16 و 17 سال آن هم در آن شرایط. حس غریبی همراه با ترس و اضطراب داشتیم؛ اما اینها هیچکدام. باعث نشد که احساس پشیمانی. از آمدن به جنگ را داشته باشیم. در کنار تمامی این احساسات. حس بزرگی، غرور و افتخار هم میکردیم. و از اینکه توانسته ایم باعث افتخار خانواده خود باشیم .در پوست خودمان نمی گنجیدیم. مثلاً من به بهرام فدایی گفتم: ما بختیاریها همیشه باعث افتخار این مملکت بوده ایم. و خاندان ما همیشه در مقابل ظلم و زورگویی ایستادگی کرده اند امروز هم در مقابل عراقی ها جانانه می جنگیم و به تیربار گرینفم اشاره کردم گفتم: با این تیربار باید 100 تا عراقی را بکشم.