شانه های او
کتاب صوتی زخمی ترین غزل. چند روز قبل از سفر عمره مفرده. برای زدن واکسن به پایگاه. هلال احمر بوشهر رفته بودم. دیدم. حاج حسین هم آنجاست. گفتم: «شما هم انشاءالله راهی عمره مفرده. هستی؟» گفت: «بله، اگر خدا. بخواهد و قبول کند.»
گفتم: «پس ان شاءالله. با هم هستیم.» شماره همدیگر را. برداشتیم. غروب روز موعود. ۱۶ خرداد ۱۳۸۶ در فرودگاه بوشهر. حاضر شدم. دنبال حاج حسین. می گشتم. من جلوتر از .حاج حسین وارد هواپیما. شدم. علت تأخیر او را جویا شدم. گفت: «یکی از دوستانم. مادرش را به من سپرده، باید مواظبش باشم.» اینجا بود که روحیه ایثارگری، صبر و از خودگذشتگی حاج حسین را دیدم. او مسئولیت مادری کم بینا را نیز به عهده گرفته بود. وارد هواپیما شد با توافق و جابجایی مسافران روی صندلی کنار هم نشستیم. پس از اوج گیری هواپیما خلبان موقعیت را به مسافران اعلام کرد. میهمانداران آموزشهای لازم را دادند. پس از صرف شام، حاج حسین، گه گاهی پیرزن را صدا می کرد و حالش را می پرسید!
کتاب صوتی زخمی ترین غزل
بعد از گذشت دقایقی اعلام کرد که هم اکنون بر روی شهر مدینة النبی قرار داریم. شور و شوق در وجود هر دویمان موج می زد. پس از دیدن نمایی زیبا از گنبد سبز رسول الله(ص)، هواپیما نشست. فکر کنم سفر ما نزدیک به ۲ ساعت طول کشید. پس از تشریفات گمرکی به هتلی به نام «دیار المعموره» هدایت شدیم. با همکاری همدیگر وسایل خود و پیرزن را به اتاقها بردیم. من و حاج حسین یک اتاق دو نفره داشتیم. تا اذان صبح زمانی نمانده بود.
خوابمان نمی برد به مسئول کاروان گفته بودیم اگر می شود نماز صبح را در مسجد النبی بخوانیم. او نیم ساعت مانده به اذان صبح به ما خبر داد. فاصله زیادی نداشت. چه عظمت و شکوهی! اشک چشمان حاج حسین و حرکت شانه های او در گریستن هنگام سجده را می دیدم