سیاره چشمان او
وقتی در جامعه ای تعداد زیادی بانوی مؤمن، اهل علم و معرفت تربیت شود؛ چندان عجیب نخواهد بود، که نقش آنها در مبارزه با کفر و جهالت.
و دفاع از اسلام و نظام، بسیار پررنگ باشد و…
سیاره چشمان او
همان شبی که ازدواج کردیم، اسماعیل سند خانهای را به من داد و گفت: »من هیچی ندارم. ولی این سندو مثل چشمت نگهداری کن، حتی اگر شده اونو تو لباست پنهان کن«. ما جایی برای پنهان کردن نداشتیم. هرکجا میگذاشتیم امنیت نداشت.
جو ّ خانه متشنج شده بود. پدرش از خانه بیرون زد. مادرش یک مقدار صحبت کرد تا شرایط آرام شود، داخل اتاق رفتم. اسماعیل در را بست، با ناراحتی گفتم: «این حرف ها چیه زدی؟» اسماعیل گفت: «من این حرف ها رو می زنم تا تکلیفمونو مشخص کنم تو ناراحت نشو، فقط الان واضح به من بگو تو با منی؟» گفتم: «با توا َم…»